تبليغاتX
حس
اجتماعی فرهنگی ادبی

 

 

من و کلاغ سیاه و سکو ت تنها عابران خیابانی بودیم

 

 

 که هنوز در اغوش صبح و سکوت خواب بود.

 

 

خیابانی که اسمانش هنوز صبح نبود و شب نبود هم

 

 

ماه بود و هم خورشید. این سو ماه خفته در هاله ای

 

 

 از ابر و انسو خورشید در انتظار بیداری ماه و وداع و

 

 

 طلوع و شروع روزی نو .خیابانی که اغازش بوته های

 

 

 تمشک بودند و شبه یاسها و چسب ها و نیلوفرها

 

 

ونرده های اهنی که همگی حصار باغی بودند بزرگ

 

 

 که شنبه و یکشنبه ها سرگرمی اهالی اهل سبزی

 

 

 و ابادی و عشق و باغ و بودن بود و هر کس قطعه ای

 

 

 را در اجاره داشت و اجازه کاشت وداشت و هر انچه

 

 

 دلش می خواست می کاشت از افتابگردان و  میوه ها

 

 

 و سبزیجات فصل گرم تا ذرت ومیوه ها و سبزیجات فصل

 

 

 سرد. قطعاتی که دیواره های افتابگردان و ذرت و

 

 

پیچک و نیلوفر و گلهای ریز و رنگارنگ انها را از یکدیگر

 

 

جدا می کرد.

 

 

خیابانی که در پیچ میانی اش مجتمع ابتدایی بود و راهنمایی

 

 

 و دبیر ستان همه در کتار هم و هیاهوی بچه ها تا ساعتی

 

 

 و لحظه ای دیگر تمام زمین و اسمان را پر میکرد و سکوت

 

 

 ساکت و کر می شد و در میان مه گم می شد.

 

 

خیابانی که در انتهایش میدانی بود که یک سو یش

 

 

 به مرکزشهر شلوغ میرفت که اینروزها پذیرای خیل

 

 

 عظیم مردمی بودکه با خریدن هدایا و کارت و گل و .......

 

 

 به استقبال سال نوی میلادی می رفتند و سوی دیگرش

 

 

 به کالج بزرگ شهر که جمعیت بزرگی از بجه های ۱۸-۱۶

 

 

ساله را که پس از اتمام دبیرستان برای ادامه تحصیل

 

 

 راهی ان می شدند و تپه های اطراف ان و سوی اخرش

 

 

 به یکی از خانه های سالمندان محلی که در ان گریه و

 

 

 خنده و زندگی و مرگ و ... همه را با هم می دیدی و تک تک،

 

 

محلی که روزی که می امدی برای دیدن زیبا می نمود

 

 

 و اگر تصمیم می گرفتی به ماندن زندان،

 

 

 هیج درروئی نداشت مگر برای ما که در انجا کار می کردیم

 

 

 نه زندگی،

 

 

و برای تو که توفیق اجباری ماندن داشتی  دری برای ورود

 

 

و هیج دری برای خروج،

 

 

 پنجره ها خسته و بسته و تو از صبح تا شب نشسته

 

 

 و جشم انتظار امدن کسی که تو را به خانه ببردو هزاران

 

 

 بار تکرار یک جمله:

 

Oh Dear, please take me home

 

 

 و از صبح تا شب هر جه که می شنیدی حرفی از مادر

 

 

 و خانه و اشیانه داشت و حکایت از اینکه همه در ارزوی  

 

 

 رفتن به خانه اند و اینجا را خانه نمی دانند. انها را اورده اند

 

 

اما کسی نیامده به دنبالشان برای رفتن به خانه ،

 

 

نمی خواهند بماننداما باید بمانند و تو به اختیار پرستار

 

 

 اینگونه ادمهایی هستی که از صبح تا شب از تو

 

 

سوالشان این است که راه خانه از کدام طرف است؟

 

 

 و تو می توانی انها را به خانه ببری و...................؟

 

 

و تو جوابت اریست اما عاری از راستی،

 

 

 راستی جه باید کرد؟

 

 

+ نوشته شده در  Fri 15 Dec 2006ساعت 9:29 PM  توسط زهرا  | 

 

 

خدایا

انان که همه چیز دارند

 مگر تو را

به سخره می گیرند

انان را که هیچ ندارند

مگر تو را

(رابیندرانات تاگور)

خداوند برای گلهایی که برایمان می فرستد منتظر باسخ است.

 

+ نوشته شده در  Sun 10 Dec 2006ساعت 8:38 PM  توسط زهرا  | 

 

 شبكه پرمخاطب «CBS» آمريكا در گفت‌وگو و گزارشي،

 روند تحولات روحي «يوسف اسلام»، ستاره موسيقي جهان،

را نمايان كرده است.

«يوسف اسلام» كه زماني هنرمندي ركورددار به شمار مي‌رفت، در اوج دوران

محبوبيت خود، از اين كار كناره‌گيري كرد.

ترانه‌هاي او در دهه 1970، حدود شصت ميليون آلبوم فروش داشت اما پس

 از گرويدن به اسلام در سال 1977 و انتخاب يك نام جديد، اين خواننده فاصله

زيادي از كار سابقش گرفت. او امسال نخستين آلبوم خود پس از سه دهه

را با نام «يك جام ديگر» منتشركرد.

او در گفت‌وگويي با «
CBS» گفت: «در اين برهه از زمان، اين بهترين كاري

است كهمي‌توانم بكنم. چراكه موعظه كردن، سياست و اين حرف‌ها،

كاري را پيش نمي‌برد. من مي‌خواهم با قلبم با قلب‌ها حرف بزنم. مطمئن

باشيد به اين ترتيب مردم مي‌توانند بخشي از زيبايي‌هايي را كه من كشف

كرده‌ام، كشف كنند».

اسلام گفت: «عده زيادي از مردم دوست داشتند من به خواندن ادامه دهم.

 شما به جايي مي‌رسيد كه به اندازه كافي خوانده‌ايد... ارضا مي‌شويد

 و مي‌خواهيد شغلتان را با زندگي كردن عوض كنيد. تا زماني كه به آنجا

رسيدم، زندگي نكرده بودم. بلكه در حال جستجو در جاده بودم».


اسلام با نام «استيون دميتري جورجيو» در سال 1948 در لندن، از يك پدر

يوناني و يك مادر سوئيسي متولد شد. والدين او مالك يك رستوران بودند

 و استيون در دوازده سالگي نواختن گيتار و نوشتن ترانه را آغاز كرد.

اوايل يكي از دوست‌دخترهايش به او گفته بود كه چشمانت مانند گربه

است. او از اينحرف خوشش آمد و در هجده سالگي «كت استيونس»

اولين آلبومش را منتشر كرد و به سرعت در تمام اروپا مشهور شد.

 ولي ناگهان متبلا به بيماري كشنده سل شد كه دنياي موسيقي و

فعاليت‌هايش را برايش بي‌معني كرد.

او مي‌گويد: «من ناگهان متبلا به سل، اين بيماري قرون وسطي شدم.

من در اجتماعي مدرن، گوشه بيمارستان افتاده بودم. همه چراغ‌ها و روزنه‌هاي

نور بسته شده بود و الان مي‌گويم: آهاي! نور كجاست؟ و اين دليلي بود

براي پيش رفتن، اگر به دنبال نوع ديگري از نور هستيد».

اين تجربه نزديك به مرگ، باعث انفجار خلاقيت در او شد. وي در حال بهبود،

بيش از چهل ترانه نوشت و همين ترانه‌ها بود كه جايگاه او را در تاريخ موسيقي

تثبيت كرد.

سرنوشت او با شهرت پيوند زده شده بود و يا اين‌گونه به نظر مي‌رسيد،

اما در سال 1975 و هنگام شنا در ساحل ماليبو كاليفرنيا، يك رويارويي ديگر

با مرگ، سرنوشت واقعي او را نشان داد.

اسلام مي‌گويد: «من تصميم گرفتم به شنا بروم. هيچ كس هم به من نگفت

 كه الان زمان خوبي براي شنا نيست. من به وسط دريا رفتم و احساس بسيار

 خوبي داشتم و سپس تصميم به بازگشت گرفتم. اما ناگهان متوجه شدم

 كه نمي‌توانم، موج‌ها به سمت من مي‌آمدند و من اصلا به ساحل نزديك

نمي‌شدم. ناگهان احساس كردم مثل سنگ شده‌ام. به نظرم رسيد كه شايد

كار خدا باشد. گفتم: خدايا! اگر مرا نجات دهي، از اين پس براي تو كار خواهم كرد.

بي هيچ ترديدي اين حرف را مي‌زدم و مي‌دانستم قدرتي وجود دارد كه به من كمك

خواهد كرد و در همان زمان، موج كوچكي از پشت من آمد،

موجي كوچك؛ نه خيلي بزرگ. اما اين همان لحظه معجزه بود. انرژي خود را به

دست آوردم و توانستم شنا كنم. به خشكي رسيده بودم. زنده بودم.

اما بعد چه؟».

پس از آن معجزه، اسلام سعي كرد ديني را بيابد كه مناسب با احوالش باشد.

او با «بوديسم» شروع كرد. تائو، ستاره‌شناسي و حتي طالع‌بيني! اما زماني

 كه برادرش يك نسخه از قرآن را به او داد، مردي كه به دنبال يافتن پاسخ بود،

سرانجام آن را يافت.

او مي‌گويد: «من به دنبال چيزي بودم كه طنين‌انداز باشد. معني زندگاني،

از هر زاويه‌اي كه به آن نگاه كني».

در آن زمان او هنوز هم مشهور بود و موسيقي را رها نكرده بود. او متوجه شد

كه نمي‌تواند تعادلي را بين كارش و مذهبش برقرار كند.


او مي‌گويد: «دانش و الهامي كه در من به وجود آمده بود، با سبك زندگي من

متفاوت بود. من مي‌خواندم تا بدانم كيستم. خودم را پيدا كنم. اما حالا خودم

را يافته بودم. آيا باز هم بايد بخوانم؟».

اين پرسش زماني پاسخ داده شد كه او در نوامبر 1979 با نام «كت استيونس»

 در استاديوم و مبلي روي سن رفت و با نام «يوسف اسلام» بيرون آمد.


پس از آن شب، تا بيست سال او دست به گيتار نزد.

او كه با اسلام دوباره متولد شده بود و انرژي گرفته بود، شروع به عمل كردن به

 عهديكرد كه در ساحل ماليبو با خداوند بسته بود. او با توجه به وضعيتي كه

در زندگي سابقش داشت، اولين مدرسه اسلامي لندن را بنيان نهاد و سپس

يك بنياد خيريه كوچك را براي كمك به يتيم‌هاي سراسر دنيا تأسيس كرد.


او در همان سال با «فوازي علي»، يك مسلمان معتقد ازدواج كرد و هم‌اكنون

 داراي پنج فرزند است. اسلام زندگي خود را به آرامي تا سال 1989 ادامه داد.

 عامل در آن سال، آيت‌الله روح‌الله خميني فتوايي را صادر كرد كه در آن حكم

 مرگ سلمان رشدي، يك نويسنده انگليسي را به خاطر ناسزاگويي به پيامبر

 اسلام(ص) در كتاب خود «آيات شيطاني»، صادر كرد.

اسلام به عنوان مشهورترين مسلمان انگليس مورد سؤال قرار گرفت ولي او

پاسخي داد كه همه گونه برداشتي از آن ‌شد.

او گفت: «سلمان رشدي يا هر نويسنده ديگري كه به پيامبر اهانت كند، طبق

قوانين اسلام، مجازات او مرگ است. اين يكبازدارنده است تا ديگران اين اشتباه

 را انجام ندهند».اسلام گفت: «من هدف هر كسي بودم كه مي‌خواست

 تيتر اخبار را بسازد.

 وقتي از من پرسيده شد، من اصل واقعي ناسزاگويي و مجازات آن را بيان كردم.

 درست مانند كتاب مقدس مسيحيان، در قرآن هم اين امر آمده و من نمي‌توانستم

آن را انكار كنم».

سپس 11 سپتامبر و اسلام در ميان همه به اين حملات اعتراض كرد.

 ولي در سال 2004، در حالي كه قصد داشت براي امور خيريه به واشنگتن

 پرواز كند، از هواپيما بيرون آوردهشد و به طور موقت از ورود به آمريكا منع شد.

او درباره تنش‌هاي موجود در جهان گفت: «من فكر نمي‌كنم خداوند براي ما

پيامبران و كتاب‌هايي را فرستاده باشد تا بر سر آنها دعوا كنيم. اين كتاب‌ها

به ما آموزش مي‌دهندكه چگونه با هم زندگي كنيم. ولي وقتي اين آموزه‌ها را

 ناديده بگيريم، وضع كنوني پيش مي‌آيد».

اما در چنين فضايي او احساس مي‌كرد كه دوباره بايد بخواند. او مي‌گويد:

«نقطه تحول زماني بود كه پسر من وقتي به خانه آمد، باز هم يك گيتار آورد.

من همه ساز‌هايم را در سال 1979 به خاطر اهداف خيريه فروخته بودم.

دو دهه بود كه به ساز دست نزده بودم و يك روز كه همه خواب بودند، دوباره ساز

 را به دست گرفتم».

او يك ماه پيش، پس از 28 سال آلبوم جديدي منتشر كرد: «جام ديگر».

او مي‌گويد: «اين جام بايد پر شود و اين وابسته به شماست كه چگونه پرش

كنيد. آنهايي كه به دنبال كت استيونس مي‌گردند، احتمالا مي‌توانند او را در

 اين آلبوم پيدا كنند. ولي اگر مي‌خواهند يوسف را بيابند، بايد بسيار عميق‌تر

شوند و در اين صورت، او را خواهند يافت».

 

+ نوشته شده در  Wed 6 Dec 2006ساعت 3:3 PM  توسط زهرا  | 

 

 

 

  بريتانيايی ها برای پلی استيشن سونی نيمه شب درصف ايستادند.

 

  صدها نفر از مشتاقان بازيهای رايانه ای نيمه شب در بيرون

 

  فروشگاه های بريتانيا صف کشيدند تا نسخه قابل حمل پلی استيشن را بخرند.

فروشگاه های بزرگ الکترونيکی نيمه شب چهار شنبه باز شدند.

 تا علاقه مندان به اين محصول تازه سونی که واکمن چند رسانه ای

 قرن بيست و يکم توصيف شده تا صبح پنجشنبه منتظر نمانند.

سونی پيش بينی می کند يک ميليون دستگاه از پلی استيشن

 قابل حمل که توانايی پخش موسيقی و فيلم نيز را دارد و می تواند

 به صورت بی سيم به اينترنت متصل شود،

تا کريسمس فروش رود. ورود اين دستگاه به اروپا ۹ ماه بعد از عرضه

 اوليه آن در فروشگاه های ژاپن و شش ماه بعد از آمريکا صورت می گيرد

کمبود دستگاه های توليد شده و استقبال فراوان علت اين تاخير عنوان

شده است. يک گيم باز ۳۶ ساله در خيابان آکسفورد لندن که در صف

 ايستاده بود، اعلام کرد:

"من ۱۱ ساعت در صف ايستاده ام ولی ارزشش را دارد زيرا دستگاهی

 واقعا حيرت انگيز و دوست داشتنی است.

چند تا از دوستانم آن را از آمريکا خريده اند و من امتحانش کردم و

 فوق العاده بود."فروشگاه زنجيره ای Game ۲۵۰ شعبه خود را نيمه شب

گشود و ۱۵۰۰ پرسنل را مامور رسيدگی به مشتريان کرد.

 يک فروشگاه نيز يک "رهگير" اينترنتی راه انداخته تا به علاقه مندان در

 جستجوی شان برای خريد پلی استيشن قابل حمل کمک کند.

در حال حاضر ۳۰ عنوان بازی و ۳۰ عنوان فيلم برای اين دستگاه موجود

 است و سونی سخت می کوشد تا محتوای جديدتری ارايه دهد.

پيشتر برخی از کسانی که از اين انتظار طولانی دلسرد شده بودند، اقدام

 به خريد دستگاه هايی کردند که از آمريکا يا ژاپن وارد شده بود. سونی

اين بازار را سرکوب کرد و چند وارد کننده را به اتهام نقض حقوق اين شرکت

ژاپنی به دادگاه برد و به خريداران گفت که نمی تواند به آنها خدمات بدهد.

قيمت پلی استيشن قابل حمل در بريتانيا حدودا ۷۰ دلار گرانتر از آمريکاست.

 سونی می گويد که اميدوار است تا مارس ۲۰۰۶ سيزده ميليون دستگاه

 را بفروشد.

.در ماه آوريل شرکت سونی اعلام کرد که در دو روز نخست عرضه

پلی استيشن قابل حمل در بازار آمريکای شمالی۵۰۰ هزار دستگاه

از آن را فروخته و ۱۵۰ ميليون دلار کسب کرده است.

سونی که شش ماه پيش هووارد استرينگر را به عنوان اولين مدير اجرايی

 غير ژاپنی تاريخ خود معرفی کرد، اميدوار است پلی استيشن قابل حمل

 بتواند اين شرکت را در مدت زمان اصلاح واحدهای الکترونيکی و

فيلمسازی اش سودآور نگه دارد.

دستگاه پلی استيشن قابل حمل از بزرگترين عمليات بازاريابی و عرضه محصول

 سونی در پنج سال اخير برخوردار بود و دهها نفر از مشتاقان بازی های

رايانه ای زير برف و باران در مقابل فروشگاه سونی در نيويورک به صف

 ايستاده بودند که نشانگر بالا بودن تقاضاست.

سونی تعمدا نيمه شب را برای آغاز عرضه اين محصول تازه در آمريکا

انتخاب کرده بود.

شدت تبليغات برای پلی استيشن قابل حمل بقدری زياد بود که اولين

خريداران بيش از ۴۰ ساعت در کنار پياده رو ايستاده بودند. معمولا عرضه

محصولات در نيمه شب برای فيلمهای "جنگ ستارگان" و کتابهای

هری پاتر صورت می گيرد.

  

+ نوشته شده در  Fri 1 Dec 2006ساعت 3:54 PM  توسط زهرا  |