تبليغاتX
حس
اجتماعی فرهنگی ادبی
 

حالتونو جا می یاره!

 موهای دماغشو ببین و بچین

۱- http://www.takgol.com/flash/23.htm 

با مانیتور از خودت عکس بگیر (۱۰۰٪ واقعی)

۲  http:// www.takgol.com/flash/76.htm 

 خطای دید و تصاویر عجیب

۳- http://www.takgol.com/flash/52.htm   

با مانیتور از خودت عکس بگیر)شماره ی ۲ (۱۰۰٪ واقعی)

۴- http://www.takgol.com/flash/21.htm

 

+ نوشته شده در  Sat 20 Jan 2007ساعت 0:15 AM  توسط زهرا  | 

 

 داشتم با تلفن حرف میزدم و نگاهم به خیابون و عبور و مرور ماشینها بود

و به گورستان روبه روی خانه٫ داشتم یه کسی رو نصیخت میکردم که بابا

واقعیت ادما رو نمی شه ندیده گرفت و گفت اون باید این بشه که من میگم

 یا من میخوام باید با واقعیت ادمایی که با هاشون زندگی می کنیم

کنار بیاییم تا بتونیم زندگی کنیم. حالا بهتر و عالی تر و ایده ال ترش طلبمون٫

که نگاهم به کالسکه سیاه  ۲ اسبه مجللی که از خیابان می گذشت افتادو

کالسکه رانهای سیاهبوش و شیک بوش و ماشین های لموز ین سیاه و مجلل

بشت سرش که یکی از انها حامل تابوت شخص متوفی با یه عالمه گل تازه٫

و بقیه بدرقه کنندگان متوفی تا گورستان ٫ چند لحظه سکوت کردم و فکرم از

 منبر رفتن و نصیحت کردن به کلی به سوی دیگر متوجه شد ٫چه تشییع جنازه

مجللی و چه مرگ مفصلی٫ که چی؟

یاد دیروز افتادم که در حانه سالمندان مارجری را اماده کردیم و در حالی که جانی

نداشت بر تخت نشاندیم  طاقت نیاورد و دراز کشید رنگش زرد است و مرگ را

می توان در جهره اش به وضوح دید٫ هیچ چیز نمی خورد و به زور می نو شد

نگاهش بی رمق و خسته است و در انتظار ارامش ابدی٫ به زور چشمانش را

باز نگه می دارد و امروز روز تولدش است و ۸۹ ساله میشود و شاید روز مرگش٫

خودش متوجه بود یا نبود اطرافیانش برایش جشن تولد گرفته بودند٫ دختر و

 بسرش و عروس و مادر عروسش کنار تختش بودند.

برای جک کردنش به اتاق رفتم و صدایش کردم چشمان بی فروغ و با محبتش

 را به من دوخت و در حالی که چیزی زمزمه می کرد دستش را به طرفم دراز

کرد دستش را گرفتم و فشار ضعیفی را احساس کردم.

شب که فاطمه به خانه امد گفت مارجری حالش بد شد و امبولانس خبر کردند

 و بردنش بیمارستان٫ بعیده برگرده .

و من دیگر نمی شنیدم که فاطمه چه می گوید و به این می اندیشیدم که چه

جشن تولد مفصلی و چه مرگ مختصری!

 

 

+ نوشته شده در  Mon 15 Jan 2007ساعت 9:38 PM  توسط زهرا  | 

 

 

پژوهشگران می گويند اينک بيش از هميشه مردم

 

 وصيت می کنندتا پس از مرگ، تلفن همراشان نيز

 

با آنها دفن يا سوزانده شود.

 

اين موج که ابتدا از آفريقای جنوبی آغاز شده بود،

 اينک در بسياری از کشورها نظير ايرلند، استراليا و ايالات

 متحده نيز رواج يافته است.

مارتين ريموند، رئيس شرکت "آزمايشگاه آينده" که در مورد رواج

 جريانات تازه در عرصه بين المللی تحقيق می کند به بی بی سی

گفته است:

 "زياد می شنويم که مردم با تلفن های همراه خود دفن می شوند،

 اما سخت می شود اين را باور کرد".

او توضيح می دهد که اولين نمونه ها از اين رسم ابتدا در کيپ تاون

 مشاهده شده،

 جايی که مردم با اعتقاد به پيش گويی جادوگران و از ترس آنکه "

در حال خواب، زنده دفن شوند"، درخواست می کردند تلفن

 همراهشان را نيز درکنارشان قرار دهند.

"در حقيقت، آنها می خواستند اگر در قبر از خواب برخواستند

 بتواننداز تلفن استفاده کنند."

 'تشييع جنازه پر سروصدا'

آقای ريموند می گويد در استراليا اين کار بيشتر جنبه خودنمايی

دارد.

او شرح می دهد: "مردم می خواهند با توتم هايی دفن شوند

 که فکر می کنند نحوه زنگی شان را نشان می دهد".

 

 

 

"ما با مردی روبرو شديم که درخواست کرده بود با تلفن همراه،

 دستگاه بلک بری و همينطور لپ تاپش دفن شود."

آقای ريموند می افزايد در بسياری موارد دفن با تلفن همراه،

بخشی از آنچه وی "تشييع جنازه پر سروصدا" می نامد

محسوب می شود.

 به عقيده او مردم با اين کار می خواهند شبيه افراد مشهور

 دفن شوند.

تلفن در کنار الماس ها، جواهرات، لباس های گران بها و ساعت

های طلا در تابوت گذاشته می شود.

در برخی موارد اين کار با فاصله زمانی بسيار، مشابهت هايی با

انجام اين رسم در دوران مصر باستان دارد.

در دوران مصر باستان باور بر اين بود که اشيائی که همراه مرده 

 دفن می شود در زندگی بعد از مرگ در دسترس وی قرار خواهند

 گرفت.

با اين حال در دوران مدرن، مردم بيشتر مايلند با وسايلی دفن

 شوند که بيانگر نحوه زندگی پيش از مرگشان باشد.

آقای ريموند می گويد: "در کشورهايی نظير چاد و غنا مردم با

 وسايلی که ممکن است مورد استفاده قرار گيرد دفن می شوند".

 باتری يدکی

"در ايرلند، مردم را با چيزهايی که دوست دارند در تابوت می گذارند.

 برای نمونه مردی را ديديم که با يک بسته سيگار و جعبه کبريتش

 دفن شده بود."

 

 

 

در برخی موارد آنها تلفن همراهشان را هنگام سوزاندن جسد با

خودمی برند.

مارتين ريموند می گويد: "در کارولينای جنوبی به موردی برخورديم

که جنازه ها را در حالی که تلفن همراهشان را در جيب دارند

 می سوزاندند".

"باتری تلفن های همراه در صورت گرم شدن، منفجر می شود

 و اولين گزارش از سوزاندن جسد با تلفن همراه به همين مسئله

 مربوط می شد و اساسا همين باعث شد اين جريان شناخته شود."

 

+ نوشته شده در  Thu 11 Jan 2007ساعت 2:15 AM  توسط زهرا  | 

 

روزی که امدی خانه سرشار عطر بودن شد/

 وسرشار عشق و محبت و گریه و خنده/

 و چون ماندی /

بی قراری هایمان قرار گرفت و تنهاییمان بناه /

هوای سرد و زمستانی و بارانی خانه مان بهاری شد/

و همه گلدانهای محبوس خانه شکفته شدندو برگ دادند /

واز بنجره های باز شده دلمان قامت کشیدند تا  گرمای خورشید وجودت/

اهنگ قدمهایت به هنگام راه رفتن/

 و صدای یا علی گفتنت به هنگام برخاستن/

گوش نوازترین اهنگ خانه مان شد/

جای جای خانه همه/

همه جا بر از عطر و طعم شیرین بابا شد/

و بابا فرود امد و ما را بر فراز نگاهش نشاندو بالا برد/

و دستهایش یک بار دیگر دستگیر دستهای تنهایمان شد/

و بناه تن های بی بناهمان/

و بابا عشق داد و ایمان داد و محبت/

و بوی نان و خاک و عطر وطن را با خود اورد/

و ما بیشتر غریب شدیم /

بابا ماندو نیم ماه به نیم نگاه شروع و تمام شد/

دی شب دیشب بابا نشست و گفت و خواند /

و ما از ترس از دست دادن الماسهایش/

سکوت شدیم و/

گوش شدیم و هوش شدیم و مدهوش/

و دی روز امروز زود زود زود بابا دستهایش را بناه شانه هایمان کرد/

و با نگاهی بارانی بی منت کلام گفت انجه را که.../

از زیر قران گذشت و در گرگ و میش هوای دلگیر و خیس و بارانی/

دلش را جا گذاشت و گذشت/

اب را بشت قدمهای استوارش باشیدیم/

و خدا را بشت و بناهش/

و به یاد همه روزهایی قشنگی که زیر باران  خیس شدیم و خواندیم/

بارید یم و خواندیم/

در هر گوشه که زندگی جاریست به انتظارت نشسته ایم...

+ نوشته شده در  Thu 11 Jan 2007ساعت 1:8 AM  توسط زهرا  |